شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 7 بهمن ماه سال 1390

ای عشق من چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن.آنروز که مهمان قلبم شدی ، خوب به یاد دارم ، روزی که با خود گُفتم کسی را یافته ام که دیگر از دست نخواهم داد.
روزی که امید ها و آرزوهای فراوانی از خاطرم می گذشت...
و آنروز که چشمانم با چشمان تو دیدار کرد ، دانستم ، دیر زمانیست که می شناسمت...
روزی که تورا دیدم با خود گفتم که یگانه ی خویش را یافتی پس دیوانه وار عاشقش باش ، عزیز بدارش و تا سرحد مرگ دوستش داشته باش ..... یادم هست آن هنگام که
عاشقت شدم باخود پیمان بستم که دیگر در نگاه هیچ کسی که تمنای مهر و توجه دارد ، نگاهی نکنم ، پیمان بستم که تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زیبا و سیمای دلرُبای تو کنم تا فردا روزی پشیمان نباشم ... پشیمان نباشم که چرا آنگونه که لایقش بودی دوستت نداشتم ، پشیمان نباشم که چرا عشقم را ابراز نکردم ، عمل نکردم به آنچه می گویم تا اثباتی باشد بر حرفهای عاشقانه ام ...
واینک نیز ، همچنان ، بر عهد خود وفادارم و پیمانی دوباره می بندم که خورشید نگاهم بر هیچ افق دیگری جز وجود تو طلوع نکند و بر هیچ کس جز تونتابد ... عشقم را در سینه پنهان و قلبم را از هرکس مخفی خواهم کرد تا دور از چشمانت کسی آندو را از من نگیرد . و اینک بر بُلندای قله ی
عشق و صداقت نام تورا فریاد می کنم ،
امیدوارانه نامت را می خوانم و امیدوارم که مرور زمان ذره ای از عشقت در من نکاهد و گذر ثانیه ها ،افزاینده ی مهر و محبتم به تو باشد . می خواستم زیباترین کلام را به یاری بگیرم ، تا صمیمانه ترین
عشق ها را تقدیمت کنم ، ذهنم یاری نکرد . پنداشتم که ساده نوشتن چون ساده زیستن زیباست ،
پس ساده و بی تکلف می گویم :
دوستت دارم

سه شنبه 27 دی ماه سال 1390
عشق
عشق تو

شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد ! زیبا بود امّا

شوخی بود !

حالا .... . . تو بی تقصیری ! خدای تو هم بی تقصیر است !

من تاوان اشتباه خود را پس میدهم . . . ! تمام این تنهایی

تاوان « جدّی گرفتن آن شوخی » است .....  
 
 
 
و آن زمان که عاشق می شوی  
و می دانی که عشقی هست
 
         و باور داری کسی که تو را دوست دارد
 
            و در آن شبهای سرد و یخبندان با تو می ماند..
 
 در آن لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زیباست .....
 
و آن زمان که کسی در فراسوی خیال تو نیست
 
        و تو تنهای تنها در جاده های برهوت زندگی 
 
 قدم می زنی تنها اوست که به تو
 

        آرامش خیال می دهد....
 
پنجشنبه 22 دی ماه سال 1390
ازدواج وخانواده

تحمل ندارم ببینم نامزدم
 

با کسی صمیمی شده!  

 

 

   

من حدود یک سال است که نامزد کردم. روزای اول به خوبی اوقاتمون رو میگذروندیم ولی حدود دو سه ماهی است که خیلی حساس شدم واضح تر بگویم حسود شده ام تحمل ندارم ببینم نامزدم با کسی صمیمی شده در صورتی که من اصلا دختر حسودی نبودم (مخصوصا دخترای فامیل حتی خواهر ومادرش) دلم میخواد فقط با من باشد.میترسم این حسادتم زندگیمو نابود کنه خود من هم از این همه حساسیت خسته شدم ولی نمی تونم جلوی حسادتم رو بگیرم.

احساس می کنم ترس از دست دادن همسرت،نگرانی و ناراحتی آزار دهنده ای را برایت ایجاد کرده است
و این نگرانی درونی،نسبت به شرایط بیرونی حساست کرده است و باعث شده است به طور دائم نگران روابط همسرت باشی تا مبادا این روابط او را از تو دور کند.
می توان فهمید شرایط سخت و نگرانی آزاد دهنده ای است. همراه من نوشته بودی اوایل چنین نگرانی ای نداشتی و به تازگی این مسئله پیش آمده است. برایم این سوال مطرح است که آیا اتفاق خاصی در این مدت پیش آمده که زمینه سازشروع این نگرانی بوده است؟
من فکر می کنم این احساسی که اسمش راحسادت گذاشتی در واقع نمادی از احساسات دیگر درشما است شاید احساس می کنی شایستگی کمتری از دیگران داری و یا شایستگی ات برای داشتن همسرت کم است شاید احساس می کنی هر چیز خوبی موقتی است و هر لحظه ممکن است از تو گرفته شود و یا این احساس که توانایی کافی برای نگه داشتن موقعیت های خوب را نداری
همراه من ممکن است از دست دادن یک موقعیت یا ارتباط خوب و یا بطور کلی یک موضوع دوستداشتنی در گذشته این نگرانی ها را در شما ایجاد کرده است و با کوچکترین نشانه ای از بیرون، فعال می شود
بعنوان مثال ممکن است در یک میهمانی دیده باشی همسرت بیشتر از تو با خواهرش صحبت می کند، این نشانه کافی است که این افکار در ذهنت فعال شود که " حتما خواهرش دوست داشتنی تر از من است " " جذابیت من برای همسرم کم است " " من توانایی کافی برای نگه داشتن همسرم را ندارم " و… و این افکار باعث می شود احساس بدی به روابط دیگر همسرت داشته باشی چرا که افکار منفی را در ذهنت فعال می کند.

  

همراه من، در این مثال همسرت کاری غیر عادی انجام نداده و ارتباط او با خواهرش منافاتی با دوست داشتن شما و جذابیت تو ندارد ولی اعتماد کمی که شما به خودت داری باعث فعال شدن چنین افکاری می شود و باعث می شود که در این شرایط دیگر نتوانی به نشانه های مثبت فکر کنی بعنوان مثال به توجهی که همسرت به تو دارد یا به ارتباط خوبش با تو شاید این افکاربه تصاویر ذهنی ای که از دوران کودکی برایت ایجاد شده است بر می گردد، تصاویری نظیر اینکه "شایستگی کافی نداری و یا دیگران چندان قابل اعتماد نیستند و ممکن است رهایم کنند (که البته همین بی اعتمادی به دیگران نیز گاه ناشی از بی اعتمادی به خود است)"و.. و پیوند این تصاویر با یکدیگر باعث نگرانی تو در چنین شرایطی می شود.
شاید این افکار باعث تغییراتی در روابطت شود که در نهایت همین افکار را تقویت کند. بعنوان مثال نگرانی های تو باعث می شود همسرت را بیشتر کنترل کنی و یا سعی کنی مانع روابطش به دیگران بشوی و این موضوع منجر به ناراحتی در ایشان شود و ناراحتی او در نهایت این تصور را در شما ایجاد کند که "پس درست بود او مرا کمتر دوست دارد " در حالیکه ناراحتی او به دلیل از دست دادن خودمختاری اش است که داشتن آن نیز لازم و منطقی است.
همراه عزیز ناراحتی های شما تحت تاثیر افکار و تصاویر ذهنی خودت است که از اعتماد کم به خودت ناشی می شود و بنابراین ربطی به دیگران ندارد، بنابراین آنچه می تواند به شما کمک کند توجه بیشتر به نشانه های مثبت و شایستگی های خودت و مقایسه نکردن خود با دیگران است.
همراه من سعی کن بیشتربه نشانه های مثبت وحاکی ازتوجه همسرت توجه کنی واگر زمانی مشاهده کردی این نشانه ها کمرنگ شده است که در زندگی مشترک طبیعی است ( بعنوان مثال ممکن است زمانی خسته باشد و کمتر توجه کند) سعی کن با افکار و قضاوت های منفی که در آن شرایط در ذهنت فعال می شود مبارزه کنی
بعنوان مثال ممکن است در چنین شرایطی این فکر در ذهنت ایجاد شود که " او مرا زیاد دوست ندارد یا برایش جذاب نیستم که اینگونه برخورد می کند " در حالیکه در این شرایط بهتر است سعی کنی بیشتر خودت را جای همسرت بگذاری و با او همدلی کنی و جنبه های دیگر را نیز در نظر بگیری همدلی بیشتر با همسرو ربط ندادن منفی به خودت مطمئنا احساس بهتری در شما خواهد داد.

چهارشنبه 21 دی ماه سال 1390
بوسه
 
 
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن
 
منو از این دلخوشیا ، آرامشم ! جدا نکن
 
من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم
 
واسه بودنه کنارت تو بگو، به هر کجا پر می کشم
 
منو توی آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه
 
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه
 
چشمای مهربون تو منو به آتیش می کشه
 
نوازش دستای تو عادته ترکم نمی شه
 
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار
 
به پای عشق من بمون ، هیچ کسو جای من نیار
 
مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن
 
فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من!
 
ادامه مطلب ...
شنبه 17 دی ماه سال 1390
منو بخشش

تو برو پیچک من ، فکر تنهایی این قلب مرا هیچ مکن ، 

 

 رو پیشانی من چیزی نیست ،  

 

غیر یک قصه پر از بی کسی و تنهایی...

ادامه مطلب ...
شنبه 10 دی ماه سال 1390
فردا

آنقدر زمین خورده ام که بدانم
برای برخاستن
نه دستی از برون
که همتی از درون
لازم است
حالا اما
نمی خواهم برخیزم
می خواهم اندکی بیاسایم
فردا
برمی خیزم
وقتی که فهمیده باشم چرا
زمین خورده ام 

 

  

 

بعضی زخمها را باید درمان کنی تا بتونی به راهت ادامه بدی
اما بعضی زخمها باید باقی بمونه که راهت رو هیچ وقت گم نکنی
 

  

 
دلم خوش بود که یارم با وفا بود / کمی از زندگیش از آن ما بود
ولی افسوس که فکر ما غلط بود / که زنگ تفریحش احساس ما بود . . .

 

   

 

            مرا هیچ چیز عذاب نمی دهد،  
      جز اینکه همیشه دانسته خطا کردم
                 ندانسته آلوده شدم،  
                نشناخته وابسته شدم،  
                و نخواسته رانده شدم

  

 

 

 

خوش به حال بچه های مدرسه

 
لااقل تکلیفشان معلوم است

 
من که بی حضور چشمانت

 
سال هاست بلا تکلیفم 

  

 
بعضی وقتا هست که دوست داری کنارت باشه . . .
محکم بغلت کنه . . .
بذاره اشک بریزی تا آروم شی . . .
بعدآروم تو گوشت بگه:
.
.
.
«دیوونه من که باهاتم»
 

 

  

 
ازدست دادن کسی که دوستش داریم خیلی دشوار است
اما اکنون به این نتیجه رسیده ام
که کسی، کسی را از دست نمیدهد زیرا مالک آن نیست
و این یعنی  آزادی داشتن بهترینهای دنیا بدون آنکه صاحبشان باشی
(دکترشریعتی)  

 

  

  
 
تا آمدیم در دنیا " کیف مان " را بکنیم،
" کیف مان " را به دست مان دادند و گفتند:
زنگ تفریح تمام شد... 
 

   

 

خدایا!
من دلم قرصه!
کسی غیر از تو با من نیست
خیالت از زمین راحت، که حتی روز روشن نیست
کسی اینجا نمیبینه، که دنیا زیر چشماته
یه عمره یادمون رفته، زمین دار مکافاته
فراموشم شده گاهی، که این پایین چه ها کردم
که روزی باید از اینجا، بازم پیش تو برگردم
خدایا وقت برگشتن، یه کم با من مدارا کن
شنیدم گرمه آغوشت
اگه میشه منم جا کن... 
  

  

 

عصر ما عصر فریبه.عصر اسمای غریبه  

عصر پژمردن گلدون.چترای سیاه تو بارون  

شهر ما سرش شلوغه.وعهده هاش همه دروغه  

آسموناش پر دوده.قلب عاشقاش کبوده  

کاش تو قعطی شقایق.بشینیم توی یه قایق  

بزنیم دلو به دریا.منو....تنهای تنها.....     

 

  

 

 

آنان که با افکاری پاک و فطرتی زیبا در قلب دیگران جای دارند 

 

 را هرگز هراسی از فراموشی نیست چراکه جاودانند 

 

 

 

زندگی را طی کن و آنگاه که بر بلندترین قله هایش ایستادی    

 لبخند خودرا نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدن!   

دکتر شریعتی "  

 

    

 

   شاید توفانی در راه است! 


شیوانا از راهی می‌گذشت. در بین راه با جوانی همسفر شد که بسیار ناراحت و اندوهگین به نظر می‌رسید. شیوانا کمی با او راه سپرد و کم‌کم سر صحبت را باز کرد و دلیل اندوهش را پرسید. مرد جوان گفت: "آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که چرا روزگار ناگهان همه آرامش و زندگی‌ات را می‌ستاند و و همه ورق‌ها علیه تو برمی‌گردند و بی‌دلیل می‌بینی که همه درها و پنجره‌ها به روی تو بسته می‌شوند؟آیا دلیلی به جز بدبخت بودن وجود دارد؟" شیوانا لبخندی زد و گفت: "حتما دلیلی هست؟" مرد جوان خنده تلخی کرد و ..... 

 و گفت: "هیچ دلیلی نمی‌تواند وجود داشته باشد!"
ساعتی بعد آنها نزدیک کلبه‌ای رسیدند. کلبه متعلق به مرد مزرعه‌دار عیالواری بود که بیرون کلبه مشغول کشت و زرع بود. دیری نپایید که هوا توفانی شد و مزرعه‌دار، شیوانا و مرد جوان را به کلبه‌اش دعوت کرد که تا فرونشستن توفان در کلبه او پناه گیرند.
توفان هر لحظه شدیدتر می‌شد. مرد مزرعه‌دار به همراه پسرانش به سرعت پنجره‌ها و منافذ کلبه را محکم بستند و پشت درها مانعی سنگین گذاشتند تا به راحتی باز نشود. سپس همه را به اتاق زیرزمین کلبه هدایت کرد و خطاب به جمع گفت: "قرار است توفان سختی بیاید. در و پنجره کلبه را کاملا بستم. برای احتیاط بد نیست چند ساعتی در این زیرزمین پناه بگیریم تا توفان رد شود."
شیوانا رو به پسر جوان کرد و گفت: "گاهى دنیا درها را به روی ما می‌بندد و به ظاهر همه پنجره‌های امیدمان را قفل می‌کند؛ زیباست که فکر کنیم شاید بیرون دارد توفان مى‌آید و دنیا می‌خواهد از ما محافظت کند! اگر یاد بگیری همه اتفاقات عالم را به فال نیک بگیری، می‌بینی بعضی مواقع باید شکرگزار بسته بودن درها و قفل بودن بعضی پنجره‌ها باشی!" 

 

 

یکشنبه 4 دی ماه سال 1390
تقدیم به بهترینم
تو بارون که رفتی ، شبم زیر و رو شد
یه بغض شکسته رفیق گلوم شد
تو بارون که رفتی ، دل باغچه پژمرد
تمام وجودم توی آینه خط خورد

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره
دلم بی قراره

نه شب عاشقانه است
نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه
دلم بی تو تنگه


یه شب زیر بارون ، که چشمم به راهه
می بینم که کوچه پر نور ماهه
تو ماه منی که تو بارون رسیدی
امید منی تو شب نا امیدی....
ادامه مطلب ...
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    صفحه بعدی